امروز شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
یادداشت روز به قلم علی سماکوش؛

یک فنجان چای داغ!!

صبح كه از خواب برمى خيزند و شب كه به خواب مى روند .وقتى كه بيدار شدند، آغاز يك كشمكش كشدار براى غلبه بر بى ميلى به زيستن باشد و برخاستن از خواب، نبرد دشوار روزانه براى تكرار و تداوم يك تراژدى و شب، شومى يک ستيز سخت و كلنجار كلافگى با خود براى به خواب رفتن و خلاص شدن از خراش فكر و خيالهاى ويرانگر.
کد خبر: 26565
زمان انتشار: ۲۶ مرداد ۱۴۰۴ - ۱۹:۱۰ بعد از ظهر -
77 بازدید

یادداشت روز به قلم علی سماکوش؛

یک فنجان چای داغ!!

شاخص سعادت و رستکارى انسانى، حال یک ملت در دو وقت است.. صبح که از خواب برمى خیزند و شب که به خواب مى روند .وقتى که بیدار شدند، آغاز یک کشمکش کشدار براى غلبه بر بى میلى به زیستن باشد و برخاستن از خواب، نبرد دشوار روزانه براى تکرار و تداوم یک تراژدى و شب، شومى یک ستیز سخت و کلنجار کلافگى با خود براى به خواب رفتن و خلاص شدن از خراش فکر و خیالهاى ویرانگر.

 

زیستن چیزى جز روایت یک زخم بى مرهم نیست.هیچ معیارى، عیار خوشبختى نیست، وقتى این دو زمان، با حال خوب آدمى میزان نشود.

صبحى که با دلشوره گره مى خورد و شبى که با دلمردگى به پایان مى رسد نامش هر چه هست، زندگى نیست.

زل گرما وقتى با قطع آب و برق گره مى خورد زوال آغاز مى شود . آنگاه، بى برقى، تنها تاریکى و ظلمت نیست، شکلى از ظلم است…بى آبى و آفتاب سوزان…چه قصه آشنایی! گویى یکى دارد قصه دشت نینوا را نه روایت که اجرا مى کند. زیستن در عذاب این کلاف، کلافه نمى کند فقط، کفرى هم مى کند که آنهایى که وعده بهشت دادند، جهنم ساختند . انگار آفتاب هم آمده تا تابآورى ما را در آزمون سخت زنده به ﮔوری بیازماید…

هر سوى زیستن در این سرزمین را که بنگرى گره خورده با شکلى از تحمل…گویى ما بر مدار تابآورى ها مى چرخیم و تحمل مى کنیم این چرخ پنچر فلک  را.

کاش این آفتاب سوزان، نه تنها که دل ها را گرم مى کرد، دلخوشى ها را..تا در سایه سار یک دلگرمى ساده به تماشاى شکوه زندگى مى نشستیم…

ما به تابش نور امید محتاجیــم ، با آغوش گرم نه آسمان داغ.

و چه آشناست این مصاحبه کارگردان مشهور سینمای جهان:

من خیلی از خودم خوشم نمیاد ؛برای همین سعی می کنم خیلی به خودم توجه نکنم. یک بار مستندی ساختم به اسم ” سرهای سخنگو”. از مردم دوتا سوال پرسیدم :
کی هستی ؟ و چه چیزی می خواهی؟
بعدش این سوال را از خودم پرسیدم . متوجه شدم که خودم جوابی براشون ندارم.نمی دانم کی هستم و نمی دانم چه چیزی می خواهم. اگر چیزی بخواهم مقداری صلح و آرامشه. ولی هیچ وقت بدست نیاوردمش. و احتمالا هیچ وقت هم به دست نخواهم آورد …پس هیچ وقت چیزی را که می خواهم را نخواهم داشت…

آشناست این روایت…

 

اشتراک گذاری
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *